او موضوعیت دارد، مانند این بند که درباره کسانی است که با جرمهای مختلف اسیر بند و زندان شدهاند، و تیغ خشم حاکم بالای سرشان است:
صواب است پیش از کُشش بند کرد،
که نتوان سرِ کشته پیوند کرد
خداوند فرمان و رأی و شکوه،
ز غوغای مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمل تهی،
حرامش بود تاج شاهنشهی
نگویم چو جنگآوری پایدار
چو خشم آیدت عقل بر جایدار
تحمل کند هر که را عقل هست،
نه عقلی که خشمش کند زیردست
چو لشکر برون تاخت خشم از کمین،
نه انصاف ماند، نه تقوا، نه دین!
ندیدم چنین دیو زیرِ فلک،
که از وی گریزند چندین ملک
او پس از توصیف دیو خشم و توصیه به حکمرانان بر تحمل و فروخوردن خشم در موارد مورد تعارض، به داوری بر حکم شرع اصرار میکند، همانطور که آب خوردن در ماه رمضان به حکم شرع حرام است، حکم قصاص روا و قابل انجام است:
نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست؟
وگر خون به فتوا بریزی رواست
که را شرع فتوا دهد بر هلاک،
الا تا نداری ز کشتنش باک
سعدی در دو بیت بعدی به انصاف و رواداری حاکم، به خانواده و فرزندان کسی که جرمی مرتکب شده و قصاص شدهاند، اشاره میکند:
وگر دانی اندر تبارش کسان
بر ایشان ببخشای و راحت رسان
گنه بود مردِ ستمکاره را،
چه تاوان زن و طفل بیچاره را؟
بند پایانی باب اول بوستان نیز بسیار قابل توجه است، جایی که سعدی حاکمان را پس از مقابله با بداندیشان، به تدبیر و رازداری و کرم و بخشش توصیه میکند:
به تدبیر جنگ بداندیش کوش
مصالح بیاندیش و نیت بپوش
منه در میان راز با هرکسی،
که جاسوسِ همکاسه دیدم بسی!
سکندر که با شرقیان حرب داشت،
در خیمه گویند در غرب داشت
چو بهمن به زاولستان خواست شد،
چپ آوازه افکند و از راست شد
اگر جز تو داند که رأی تو چیست،
بر آن رأی و دانش بباید گریست
کَرَم کن، نه پرخاش و کینآوری
که عالم به زیر نگین آوری
چو کاری برآید به لطف و خوشی،
چه حاجت به تندی و گردنکشی؟
نخواهی که باشد دلت دردمند،
دلِ دردمندان برآور ز بند
به بازو توانا نباشد سپاه،
برو همت از ناتوانان بخواه
دعای ضعیفان امیدوار،
ز بازوی مردی، به آید به کار
مضامین و داستانها و پرداخت هر کدام از حکایات بوستان و گلستان سعدی، و نوع نگرش او نشان میدهد که دوست سعدی راست گفته بود؛ خلاف راه صواب است و نقض رأی اولوالالباب، ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام!
🔗 لینک کوتاه این خبر: